سيد محمد باقر برقعى

636

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سنبله تو هست يكسر خار راه مرد و زن * سنبله من هست دايم قوت جان شيخ و شاب امتحان را يك‌دو سال افزون نه كاندر راغ و باغ * سايهء احسان نيفكندم بر آباد و خراب قحط سالى شد كه كس بر قرصهء نان ننگرد * جز به خوان آسمان اندر به قرصه آفتاب قرصه‌اى جز دو نبينى ، و آن به خوان آسمان * خوشه‌اى جز يك نبينى ، و آن نبينى آسياب از زمانه گُربه‌گون مردم هم‌اكنون گُربه‌سان * زادهء خود را چنو آهو بره سازد كباب چون سحاب اين‌سان سخن در فضل خويش آغاز كرد * سخت غضبان و دژآگه شد سپهرش در جواب گفت از دريوزهء ديگر كسان چندين ملاف * خوش نه از واجب زكاتى دعوى صاحب نصاب سال و مه شهروزه‌سان زى لجّه در آمد شدى * جز تكدّى چيست داعى زين ذهاب و زين اياب عالم سفلى همه پروردهء احسان ماست * پيشكاران من‌اند اين با دو آتش خاك و آب از صعود اختر سعدى زمين آرم نعيم * وز قران كوكب عيسى محيط آرم سراب قبض و بسط آرد همه در روشنانم اعتصام * نيك و بد دارد همه با اخترانم انتساب واسط روزى منم ، زيراكه بر ارمان خويش * بهره‌اى بخشم به هركس ، چه شرنگ و چه جلاب اين دو اندر داورى كز پيشكاران قدر * شد تنى آگاه و در تك‌تاز آمد با شتاب از سحاب و از سپهر آن كو همىبشنيده بود * با قضا گفت و گرفت از روى اين معنى نقاب شد قضا در خشم و كرد آن هر دو مجرم را طلب * منهيى رفت و جنابه بردشان در آن جناب با سپهر آغاز كرد آنگه كه : اى ناراست پو ! * صبح و شام از خون خلقت دست و دامن در خضاب تو سرايى ، من ز اختر آورم نعماى نغز * او سگالد ، من ز باران پرورم درّ خوشاب واسط روزى ازاين‌رو خويش را پنداشتيد * اندر اين عصيان شما را تا چه پيش آيد عقاب آن دهد روزى كه گر نقش كفَش پيدا نگشت * واسط روزى مؤيّد باز ماندى در حجاب خسرو گيتى كه اندر كفّهء احسان او * عالم و آدم سبك‌تر باشد از پرّ ذباب